آوای باران

بنام خداوند مهربانی

 

امشب هم دوباره دیدمشون ...

حدود یکماه قبل بود که یک شب سرد با محمد برادر خانومم داشتیم می رفتیم خونه تو مسیر نرسیده به چهارراه ولیعصر ناگهان چشمم به خانواده ای افتاد که کنار خیابون داشتن گدایی می کردند.

مادر خانواده از زیر چادر و سنگینی وزنش کاملا مشهود بود که سن و سالی ازش گذشته و در یک طرفش هم احتمالا دختر بزرگش دیده می شد و بین آنها دختری حدود پنج یا شش سال البته هنوز مطمئن نیستم شایدم بزرگتر، که هر سه از شدت سرما سر روی زانوهای هم گذاشته بودند و چادرهاشون رو روی سرشون کشیده بودند تا هم از شدت شرم شناخته نشوند و هم اینکه کمی گرم بشن چون واقعا سرما شدیدی حکم فرما بود. اصلا هیچ حرکتی نمی کردند ، آدم فکر می کرد اینها مجسمه ای بیش نیستند.

من که داشتم به صحبتهای محمد گوش می دادم با دیدن این صحنه تمام دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد.

وای خدای من دختری کوچولو اونجا چی کار می کرد ناگهان بیاد دخترم نگار افتادم اصلا چیزی برای گفتن نداشتم به محمد گفتم دیگه حرف نزن صحنه بدی رو دیدم چون محمد در حال حرف زدن بود و اصلا حواسش به اطرافش نبود و وقتی ماجرا رو برای اون تعریف کردم هر دو کمک کوچک مالی به اون خانواده کردیم.

نمیدونم چرا فقر و تنگدستی اینقدر به خانواده ها فشار میاره که باید یک بچه کم سن و سال رو بیارن تو خیابونها اون هم تو سرمای شدید تا دل عابران به رحم بیاد.

ماجرا رو که برای خانمم تعریف کردم گفت شاید از اون بچه هایی باشه که به گداها کرایه داده میشه و تقریبا منبع درآمد خوبی رو براشون داره

چند روز بعد از این ماجرا باز هم اون خانواده رو دیدم ولی این بار بدون اون بچه کوچولو، امشب هم مجدد اون خانواده رو دیدم فکر کنم پاتوقشون اون منطقه باشه

اینها رو گفتم چون چند وقته خانواده های ایرانی درگیر سریالی شدن به نام آوای باران با همین مزمون که تا حدودی از واقعیتهای جامعه رو بیان می کنه

ببینید پول با زندگی ما آدمها چی کار می کنه که برای به دست آوردن یک لقمه نون دست به هر کاری می زنند.

در صورتی که خداوند تبارک و تعالی در قرآن می فرماید : «هیچ جنبده ای در روی زمین نیست، جز آنکه روزی او بر عهده خداست»

 

/ 0 نظر / 6 بازدید